داستان اشک و شادی

مرد ثروتمندی همراه هشت پسر و دخترش و نوه هایش در یک باغ زندگی می کرد و با اینکه همه چیز داشت نگران فرزندان و نوه هایش بود که بخاطر ثروت او هیچ کدام کار نمی کردند و زحمت نمی کشیدند.

 

یک روز مرد ثروتمند فکری به سرش زد و ......

فردا صبح هر کدام از پسرها و دخترها و عروسها و دامادها و نوه ها که می خواستند از وسط جاده باغ بگذرند چشمشان به تخته سنگ بزرگی افتاد که راه عبور و مرور آنها را سخت کرده بود اما آنها که نمی دانستند مرد ثروتمند از پنجره اتاقش دارد آنها را نگاه می کند بدون اینکه به خودشان زحمت بدهند که لااقل سنگ را از سر راه بقیه اعضای خانواده بردارند از کنار تخته سنگ گذشتند و رفتند.

خورشید داشت کم کم غروب می کرد و مرد ثروتمند از دیدن آن صحنه ها سخت ناراحت شده بود که ناگهان متوجه شد پیر مرد خدمتکار در حالی که لوازم زیادی در دست داشت همین که به تخته سنگ رسید لوازمش را پایین گذاشت و به هر سختی بود تخته سنگ را برداشت و آن را از سر راه دور کرد و......که در همان لحظه چشمش به یک کیسه پر از صد دلاری افتاد پیرمرد باغبان داخل کیسه را نگاه کرد تا صاحبش را پیدا کند که یادداشتی را وسط بسته های صد دلاری دید که نوشته شده بود :

هر سد و مانعی که سر راهتان باشد می تواند مسیر زندگیتان را تغییر بدهد به شرط آنکه سعی کنید آن مانع را از سر راهتان بردارید!

پیرمرد باغبان خوشحال بود اما پیرمرد ثروتمند به حال فرزندانش اشک می ریخت.

/ 10 نظر / 16 بازدید
انسان

[دست][دست][دست][دست][دست]ووووووووووووای ...[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

حاج سالار

سلام بروز رسانی یه حکایت قدیمی بود که البته یه کم هم ناشیانه بود در داستان اصلی یه کیسه پر از سکه های طلا هست که توش یه نامه هست توی این داستان باید کلمه کیسه حذف می شد اخه بسته صد دلاری رو تو کیسه نمی ذارن که [نیشخند] خیلی برای میلیاردر شدن خودتون رو خسته نکنید البته هدف داشتن خوبه ولی پولدار شده هدف خوبی نیست موفق باشید یا علی

سيد

سلام خدا وكيلي صدها سنگ اينگونه جلوي راه ما بوده و ما هم بي خيال رد شده ايم [گل]

علی فاریابی

ممنون داستان زیبا و آموزنده ای بود... متشکر... راستی بانو یکسری هم به ما بزن!

mohammadjavad71

کار طراحی رو به کجا رسوندید[متفکر][سوال]

۩۞۩ پدرام ۩۞۩

بیگناه باش تا بیم نداشته باشی سپاس دار باش تا لایق نیکی باشی راستگو باش تا استقامت داشته باشی متواضع باش تا دوست بسیار داشته باشی دوست بسیار داشته باش تا معروف باشی سخی و جوانمرد باش تا آسمانی باشی چالاک باش تا هوشیار باشی زرتشت سلام دوست خوب من حکایت آموزنده ای نوشتی به روز کردم و منتظر حضور مهربانت هستم

علی

چقدر داستان خوبی بود.آموزنده و خوب.من که بودم نمیدمنم چیکار میکردم واقعا.[نیشخند]